آن من ديوانه عاصی
د ردرونم هايهو می کرد
مشت بر ديوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد...

می شنيدم نيمه شب در خواب
هايهای گريه هايش را
د رصدايم گوش می کردم
د رد سيال صدايش را...

شرمگين می خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گريانی؟
در ميان گريه می ناليد:
دوستش دارم ، نمی دانی...

-فروغ

/ 0 نظر / 4 بازدید